برف دلتنگی در زمین آوکلند
Salju Rindu Di Bumi Auckland
جوراینی، دختر روستایی، تحت نظارت سختگیرانه پدرش، استاد طالب، بزرگ شد که بسیار سختگیر بود. در محل کار، جوراینی با ناتان، مردی مهربان و غیرمسلمان، آشنا شد. وقتی رابطهاش با پدرش تیره شد، جوراینی تصمیم گرفت که به وطن ناتان برود (خارج از کشور). آنجا، آنها ازدواج کردند و جوراینی نامش را به جوانا تغییر داد. از آن زمان، جوراینی هرگز به روستایش بازنگشت. تا اینکه مردان جوراینی ظاهر شدند که سعی کردند او را پیدا کنند و به خانهاش ببرند.